بعد خوندن مطالب و نظرات ماه های قبل، هوس کردم بنویسم، مطالبی که انگار خیلی هاشونو یه امید دیگه از آسمون اومده و نوشته... می نویسم...، فقط برای اینکه صفحه ی اول سنگین نشه باقی یادداشتو گذاشتم تو ادامه ی مطلب، مخلوطی از حرف هاییه که تو این ماه ها نزدم...
بعد از مدت ها دستم به نوشتن یه داستان راضی شد! فکر می کنم خودم دوسش دارم شما رو نمی دونم!
می گن قطار یه کم دیر وارد ایستگاه می شه، مگه ساعات معمول حرکت قطارا تعریفی دارن که حالا باید یه کم دیگه هم صبر کنیم؟! در ضمن معلوم نیست این یکم یعنی چقدر، پنج دقیقه، یک هفته... ؟ البته اگه بیشتر از یک هفته بشه باید روی اینکه چادرم رو کجای ایستگاه بر پا کنم، فکر کنم...! ( این که دو کلمه ی " کنم" رو انقدر ناموزون پشت سر هم میارم اصلا مهم نیست چون بدبختانه چادری به همراه ندارم ).