زندگی بیش از آنکه نیازمند "هدف" باشد، نیازمند "دلیل" است...

نُه ماه طول می کشه تا یه انسان تو رحمِ یه انسانِ دیگه آماده ی تنفس تو هوای آزاد بشه...
خوشبختانه (!) به کمک ابزارهای نوین می شه چند ماه قبل از تولدِ نوزاد جنسیتش رُ تشخیص داد، و خب این یعنی سیرک چند ماه جلوتر شروع به کار می کنه، اگر نوزادِ متولد شده نر باشه می ریم کتابِ راهنمای تربیتِ نوزادمون رُ -که از قبل نوشته شده- بر می داریم و قبل از تولدش اتاقی می سازیم با بی نهایت نمادی که ختم می شن به نمادهای انسان های نرِ بالغ... رنگ ها، فرم ها، صداها و...
اگر انسانِ متولد شده یه انسانِ ماده باشه هم که همین ماجرا دوباره تکرار می شه...
یعنی واقعا تو دورانی که این انسان تو رحمِ یه انسانِ دیگه داره کامل و کامل تر میشه فقط آلت تناسلیشه که رشد می کنه؟

برای خوندن ادامه یادداشت به ادامه ی مطلب برید


برچسب‌ها: آلت تناسلی, مغز, انسان, تربیت نوزاد, امید علی نوری
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ دوشنبه 1393/06/03| 22:35|امید علی نوری| |
پیرو هر مکتب و هر اساسنامه ای که هستیم، حتی اگر خودمون بند به بندش رُ نوشتیم، بهتره نماد شناسی رُ فراموش نکنیم...
کلمات و نمادها همونقدر که به ما کمک می کنن تا محتوا رُ درک و تولید کنیم، همونقدر هم می تونن باعث یبوستِ مغزی بشن...

مفاهیمِ پشتِ کلمات و نمادها خیلی سریع برای ما مبهم و نامفهوم می شن، و ما تو گفتگوهامون اصالت رُ به خودِ کلمات می دیم، نه به مفاهیم پشت اون ها...
به این کلمات فکر کنیم: آزادی، انسان، روشن فکر، خوشبختی، زندگی، مرگ، بودن و نبودن و...

کلمات همونقدر که می تونن پدیده ها رُ قابل گفتگو کنن، می تونن پدیده ها رُ تو چهارچوب خودشون زندانی کنن...
به این کلمات فکر کنیم: عشق، شغل، جامعه، فرد، محبت، خیانت، حریم خصوصی، انسان، آزادی، تولد، زندگی، مرگ، بودن و نبودن و...

مسئله اینه که بیشتر وقت ها وقتی می خوایم با هم گفتگو کنیم ابری از نمادها و کلماتِ نامفهوم رُ بین خودمون راه می ندازیم، ابری که حتی اجازه نمی ده ما به وضوح چهره ی همدیگه رُ ببینیم. اینجاست که اصالت رُ به "ابر" می دیم، نه به قوه ی تحلیل خودمون که بله می تونه خیلی هم قابل اعتماد نباشه...
باید اتفاق جالبی باشه گفتگوئی که با "مفاهیم" شکل می گیره، نه با "کلمات"، کلماتی که عموما تعریف مشخصی برای شرکت کننده ها تو گفتگو ندارن...

این یادداشت رُ می شه با توجه به گفتگویِ فرد با خودش هم بازخوانی کرد...


برچسب‌ها: نماد شناسی, زبان شناسی, کلمات, نمادها, امید علی نوری
+ یکشنبه 1393/05/19| 21:14|امید علی نوری| |
               

جنگ، خشونت، سرکوب، تسلط بر دیگری به قیمت خودفراموشی، کشتار دیگری ای که وجود ندارد، کشته شدن به وسیله ی دیگری ای که وجود ندارد، اتفاقی که به وقوع می پیوندند و نمی پیوندد.

یادداشت کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید


برچسب‌ها: جنگ, خشونت, سرکوب, وحدت درونی, امید علی نوری
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ دوشنبه 1393/04/30| 16:46|امید علی نوری| |
درخت هلو تفاوت هایی داره با درخت سیب.
عرق نعنا تفاوت هایی داره با دیگر عرقیات.
قرص خواب مشخصه هایی داره که اونو از دیگر قرص ها متمایز می کنه...

آهن یه سری خصوصیات داره که اونو از دیگر فلزات متمایز می کنه...
یعنی اگه یه تیکه فلز بذارن جلوی ما که خصوصیات آهن رُ نداشته باشه و بگن که این آهنه، ما می تونیم بگیم این تیکه فلزی که جلوی ما گذاشتید آهن نیست، هر فلز دیگه ای می تونه باشه ولی آهن نیست...

یادداشت کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید


برچسب‌ها: خصوصیات انسان, طبیعت, امید علی نوری, خاصیت مواد, انسان شناسی
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ جمعه 1393/04/20| 16:32|امید علی نوری| |
وقتی پدیده ای رُ به عنوان یه سلول بررسی می کنیم بدونِ در نظر گرفتنِ ارتباط اون سلول با سلول های مجاور و تمامی سلول های یک سیستم و سیستم های مجاور و تمامی سیستم ها(!) دچار توهمات زیادی می شیم، هم در مورد خودمون و هم در مورد سلول و سیستم و سیستم ها...

نکنه واقعا همیشه اتفاق های مهم یه جای دیگه می افته؟!
آره فکر کنم همیشه همینطوره...


برچسب‌ها: طبیعت, امید علی نوری, نگرش سلولی, نگرش سیستمی, سلول
+ شنبه 1393/03/31| 16:23|امید علی نوری| |
     

ببین اگه بخوام یک جمله در مورد آدمای غیر قابل پیش بینی بهت بگم اینه که

بچسب بهشون...!
"زندگی" تو وجود و حضور اوناست...
...

یادداشت کامل را در ادامه ی مطلب بخوانید


برچسب‌ها: آدم های نموندنی, سکوت, طبیعت, امید علی نوری
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ شنبه 1393/01/30| 21:39|امید علی نوری| |

_ وقتي از قالب انساني خويش خارج شويم و در لبه‌ي ناپيداي "مكان" به نظاره‌ي رفتُ آمد‌ها‌وُ نرفتنُ نيامدُ چيستيِ خويش بنشينيم، نه رفتُ آمدي را مي بينيمُ نه چيزي از "چيستيِ" خويش دستمان را خواهد گرفت.

_ وقتي از قالب انساني خويش خارج شويم و در لبه‌ي ناپيداي "زمان" به نظاره‌ي ثانيه‌ها وُ ساعاتُ ماه‌ها وُ قرن‌ها بنشينيم، چيزي چشمُ دلمان را به خود مشغول نخواهد كرد. سكونُ سكوت. اي كاش قدر چشم بر هم زدني بر‌ ما مي‌گذشت اين نظاره ولي و ولي كه سكونُ سكوت تنها دستاورد اين نظاره خواهد بود.

_ پس نه هيچ آمدني، آمدن است و نه هيچ رفتني، رفتن. "حافظه" زمانُ مكان را به بند مي كشد، و ديروز را به ديروزُ فردا را به فردا بدل مي‌كند، و اينجا را به اينجا وُ آنجا را به آنجا...

_ پس چيست آنچه كه ما را مي‌كِشد و از "هيچ" هياهويي مي‌سازد؟ چيست آنچه كه از "روشنايي" تاريكي مي‌سازدُ از "تاريكي" روشنايي؟ چيست آنچه كه به گِل نمي‌نشاند كشتي باستاني انسان را؟

_ چه روزها كه بر من چون شب نگذشت، و چه شب‌ها كه بر من چون روز نگذشت، اما "اينجا كه من ايستاده‌ام" نه روزستُ نه شب، نه امروزستُ نه فردا، سكون استُ سكوت...

_ گوش به كدامين آوا بسپارم؟ تن به كدامين رود؟ كه سكونُ سكوت را در‌ هم بشكند؟
كدام آوا مرا به فردا خواهد رساند؟ كدام رود مرا به جايي كه نمي‌شناسمش و هيچ‌گاه نبوده‌ام خواهد رساند؟ كدام زمين بر گِرد كدام خورشيد مرا به فردا خواهد رساند؟

_ سكون استُ سكوت...


برچسب‌ها: فردا روز ديگري‌ست, اميد علي نوري, اميد نوري, كدام زمين بر گرد كدام خورشيد, زمان و مكان
+ شنبه 1393/01/02| 15:35|امید علی نوری| |
ميليون‌ها نفر همچو تو
در گوشه گوشه‌ی اين سنگ ريزه
مي روندُ مي آيند.
اما من، فقط هفتاد سال فرصت دارم
و اين فرصت كمی ست
براي نزديك شدن به خودم.
يك در ميليون
احتمال كمی نيست
بگذار خودم را بشناسم
شايد...

اميد علی نوری


برچسب‌ها: امید علی نوری, امید نوری
+ یکشنبه 1392/12/25| 18:58|امید علی نوری| |
به شيرجه هاي نرفته ي خودم فكر مي كنم، كه خوشبختانه تعدادشون خيلي كم بوده، و به شيرجه هاي رفته ي خودم كه منُ رسوندن به اين نقطه، دقيقا به اين نقطه ي داخل پرانتز (.)، و به اين سوال كه شبُ روز ازم پرسيده مي شه "آخرش چي؟"
احتمالا آخرش كرفس، يا آخرش خيارشور... يا... آخرش يه بيلاخ...
اولشم كه احتمالا بيلاخ...
اگه زوري داريم مي زنيم واسه وسطِشه، وسطي كه كمي از اولُ آخرش نداره...
خوشحال مي شم در مورد وسطش بشينيم گپي بزنيم، وسطي كه به شهادت تاريخ جذاب ترين بخش ماجرا بوده...
مگرنه اين كادوي سياهي كه توشيم، اين زمينُ كهشكانُ كيهاني كه كادو پيچه واسه تولد نمي دونم كي، جز ستاره هايي كه حدودا كمكمون مي كنن راهمونو و خودمونو گم نكنيم حرف ديگه اي واسمون نداره...
اگه اين وسط حرفي در مورد "وسطش" نداريم بهتره زحمتُ كم كنيم.

پيشنهاده ها، زياد جديش نگيريد...


برچسب‌ها: آخرش چي
+ دوشنبه 1392/12/19| 0:50|امید علی نوری| |
يكيش اينكه، حتي اگه اسيد معده هم باشي، وقتي تو جاي درستي قرار بگيري مي توني به كل سيستم كمك كني... سيستمي كه اسيدْ بودنِ تُ در تضادِ با تمام اجزاي ديگه شه... بدن ديگه... سيستم ديگه...


و بعدي هم اينكه، به گونه هاي خشونت بيشتر فكر كنيم، اينكه فقط چوبُ پنجه بُكسُ قفل فرمونُ ديگر سلاح هاي گرمُ سرد ابزار هاي اعمال خشونت نيستن، گاهي يه لبخند، يه "شب بخير"، "خوش بگذره"، "مهم نيست"، "دوستت دارم"، "كيا بودن؟"، "من فقط تُ رُ دارم" و... مي تونه شديدترين نوع اعمال خشونت باشه...
يادداشت هامون سرشار از خشونته، مثل خشونتي كه من دارم به كار مي برم تو اين يادداشت، به عمد...
شوخي هامون، روياهامون، فرهنگمون... سرشار از خشونت...

آخريشم اينكه، هر روز از درُ ديوار گلايه مي كنيم كه همه دارن به هم دروغ مي گن، كه دنياي بي رحمي شده، كه هر كي به ما رسيد فلان شدُ فلان شد.
اما خودمون... خودمون چقدر ظرفيت داريم كه "راست" ها رُ بشنويم؟ چقدر به خودمون رحم مي كنيم؟ و به ديگران؟ كه ديگران باهامون بي پرده حرف بزنن؟ مي تونيم تحمل كنيم شنيدن "راست" ها رُ؟ مي تونيم بعد شنيدنِ "راست" ها فردِ راستگو رُ مثل قبل ترها مورد عنايت خودمون قرار بديم؟
مي تونيم بشنويم؟

هيچ ربطي به سه بخش بالا نداره ولي به قول يكي از دوستام، "حالا من هيچي، شمام هيچي؟"


برچسب‌ها: انواع خشونت, دروغ, سيستم, اميد علي نوري
+ دوشنبه 1392/12/19| 0:0|امید علی نوری| |
بعضي وقت ها هم بايد نشست و گذر زمان رُ تماشا كرد، تا عقايدي كه داري، وارد واقعيتِ زندگيت بشن... يا واقعيتِ جهانت به عقايدي كه داري نزديك بشه، يعني قرار نيست تنها راه، اين باشه كه عقايدت رُ به واقعيت، كه در آگاهي داشتن نسبت بهش هميشه جاي شك هست، نزديك كني.. شايد يه چيزي مثل خستگيُ كسالتُ فرسودگي باشه اين وضع يا صبرُ حوصلهُ بي تفاوتي...، جايي مي خوندم كه يه سري حشراتِ شكارگر هستن كه براي حمله به شكارشون موقعيت مناسبي رُ مثلا بالاي يه درخت پيدا مي كنن و خودشون رُ به اونجا مي رسونن و براي ماه ها بي حركت مي مونن (دقيقا زمانِ انتظارشونُ يادم نيست، شايد سال ها بوده باشه) و به محض از راه رسيدنِ شكارشون وارد عمل مي شن... شكاري كه شايد هيچوقت از راه نرسه...
شايد بايد اينگونه بود تو همون بعضي وقت ها...
حشره اي كه تصوير روشني از شكاري كه از راه خواهد رسيد داره (البته در مورد انسان فكر نمي كنم اين مسئله صدق كنه عموما توهمي دارم (!) و داره از شكاري كه از راه خواهد رسيد) و هيچ چيزُ با شكارش اشتباه نمي گيره... هيچ چيزُ...
فكر مي كنم بعضي وقت ها هم بايد نشست و گذر زمان رُ تماشا كرد...


+ جمعه 1392/12/16| 0:38|امید علی نوری| |
    
                                                                                                                                         amjad rasmi

زندگي بيشتر از اينكه به "هدف" نياز داشته باشه به "دليل" نياز داره... فكر مي كنم اگر به جواب سوالِ "چرا زندگي؟" بپردازیم، يا حداقل تكليفمون رُ با اين سوال مشخص كنيم، ديگه کمتر نیاز باشه دنبال هدف بگرديم يا پاي صحبت اينو اون بشينيم تا واسه زند
گی مون قصه اي ببافن... وقتي به "دليل"ِ انتخاب کردن زندگي برسيم (البته با يادآوري اين نكته كه انتخاب ديگه اي كه پيش رومونه خودكشيِ) فکر می کنم هدفمون مثل روز روشن ميشه...
...

ادامه ی یادداشت در ادامه ی مطلب

برچسب‌ها: زندگی هدفمند, موفقیت, چرا زندگی, گفتگو, آرامش
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ سه شنبه 1392/10/10| 13:35|امید علی نوری| |
                         

دوستانی که اعتقاد دارن که کلا نیروی جنسیُ تحریک جنسیُ نیاز جنسیُ زندگی جنسیُ آرمان جنسیُ زبان جنسیُ منطق جنسیُ شهر جنسیُ غیره ی جنسی ربطی به اونا نداره و اصلا تو اونها وجود نداره وُ زبونم لالُ غیره، پیشنهاد می کنم وقت ارزشمندشون رُ برای خوندن این یادداشت نذارن، چون حدس می زنم به سختی بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن...


ادامه ي يادداشت در ادامه ي مطلب


برچسب‌ها: نیروی جنسی, تحریک جنسی, نیاز جنسی, زندگی جنسی, آرمان جنسی
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ پنجشنبه 1392/09/07| 17:51|امید علی نوری| |
    

همسیاره ی عزیز
همین روزهاست
که خرگوش دیگری
از کلاه نامعلوم
سر برآورد
و برای ما انسان های اندیشمندُ به جایی رسیده
دست تکان دهد
و یاد روزهایی را زنده کند
که تمام راه ها وُ بی راهه ها
به سوالِ جوانِ گرسنه ای ختم شد
جوانی که سیگار شک می کشید
و بر محور نمی دانم هایش حیران بودُ
خیره به ستاره ها
می پرسید...
"ما کجاییم؟"

امید علی نوری


برچسب‌ها: امید علی نوری, ما کجاییم, ستاره ها, واقع گرایی انتقادی, انسان اندیشمند
+ پنجشنبه 1392/09/07| 17:48|امید علی نوری| |
                                                                                                                                                            amjad rasmi

نام گذاری ها، طبقه بندی ها، دسته بندی ها، ارزش گذاری ها و... که همه شون رُ میشه نوعی برچسب زنی دونست مثل برچسب زدن روی شیشه ی ادویه ها... و زدن برچسب "تنبل" روی هم کلاسیای درس نخونمون که باعث میشد اونا بپذیرن که واقعا تنبلن و واقعا به درد دعواهای دم پرچم می خورن...


ادامه ی یادداشت در ادامه ی مطلب


برچسب‌ها: برچسب زنی, قضاوت, نماد ها, چهارچوب ها, هنجار و ناهنجار
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ یکشنبه 1392/08/05| 20:35|امید علی نوری| |
       amjad rasmi
       amjad rasmi

خوب به چیزایی که می گم فکر کن، به نماد هایی که تو ذهنت داری، به تصاویری که تو ذهنت داری، قبل از اینکه جمله ی بعد رو بخونی چشماتو ببند و به سوپی از نمادها و تصاویری که تو ذهنت داری فکر کن، اونا رو به خاطر بیار و مرور کن... نمادِ خوشبختی، نمادِ آرامش، نمادِ شادی، نمادِ آزادی، نمادِ محدودیت، نمادِ قدرت، نمادِ حقارت، نمادِ ترس، نمادِ ترس، نمادِ ترس... و هزاران نمادِ ریزو درشت دیگه... البته که هر کدوم از این نمادها می تونن شامل اجزایی باشن...

ادامه ی یادداشت در ادامه ی مطلب


برچسب‌ها: جهان نمادین, نماد, رسانه ها, رفتار و عقاید, گفتگوی نامنظم
مشاهده ي ادامه ي مطلب
+ شنبه 1392/05/26| 3:31|امید علی نوری| |
        

میلیون‌ها سال گُرسنه بودم!
برای سیر شُدن از هیچ کاری دریغم نبود!
زنِ جوانم را در شمال گذاشتم
و خودم در معدنی در جنوب،
دل تنگی‌اَم را در قالبِ پُتک می‌ریختم
تا سنگِ بزرگی را هزار تکّه کُنم!
صبح‌ها به جای خواب،
کوچه‌ها وُ خیابان‌ها را جارو می‌کشیدم!
در هزارُ یک جنگ،
سربازِ اجیرِ هزارُ یک پادشاه بودم

که اسمِ هیچ کدامشان یادم نیست!
خویش بر کتف می‌بستمُ دشت‌های بی‌کران را دور می کردم!
ساختم: خانه وُ زینُ یراقُ برگ!
میلیون‌ها سال کارم به کارُ ساختن گذشت،
تا بالاخره لقمه نانی به دست آوردمُ سیر شدم!

میلیون‌ها سال پا برهنه راه رفتم!
دور می‌زدم، مثلِ الاغ‌های خرمن‌کوب!
سنگُ خارُ تیغ، به گردِ طاقتم نمی‌رسد!
تحمّل کردم!
آن‌چنان که اگر کسی می‌خواست بداند
که در کجای دایره‌ی چرخش‌هایم هستم،
کافی بود ردِ خون‌آلودِ پاهایم را دنبال کُند!
پاپیچ هزاران سال دردی از دردهایم دوا نکرد!

میلیون ها سال طول کشید...
اکنون سیرمُ برای پاپوش‌هایم نیز
از پوستِ سمور بندِ بندِ چرمی ساخته‌ام!
میلیون‌ها سال است که بندشان را گره زده‌ام!
افق‌های دورُ بَرَم را نگاه می‌کُنم
و آرام به خود می‌گویم:
پنجاه میلیون سال برای گرسنه‌گی،
پنجاه میلیون سال برای پاپوش،
چند میلیون سال طول خواهد کشید تا بدانم
کُجا باید بروم؟

"حسین پناهی"
برچسب‌ها: حسین پناهی, ادبیات, کُجا باید بروم, نجوم, طبیعت
+ چهارشنبه 1392/04/19| 13:50|امید علی نوری| |