زندگی بیش از آنکه نیازمند "هدف" باشد، نیازمند "دلیل" است...
حدودِ یک ماه پیش هارمونیکای کروماتیکِ ده سوراخمُ برداشتم و مثل همیشه هرجور که دوست داشتم و درتوانم بود زدمش. البته صدای ماشین ها و عبورومرورِ آدما تو پیاده رو هم به گوش می رسه. الان لای فایلام یهو پیداش کردم، دوست داشتم شما هم بشنوید. البته انقدر عیبُ ایراد داره که نمی تونم تشویق تون کنم که حتماً دانلود کنید.
نمی دونم چرا تو مرورگرم نمی تونم از "نیم فاصله ی" صفحه کلیدم استفاده کنم. هر وقت تونستم درستش کنم می آم و ایرادهای نیم فاصله ای رُ برطرف می کنم.


دریافت فایل شماره 10


برچسب‌ها: هارمونیکا, سازدهنی
+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۸ساعت 11:2 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

دریافت فایل شماره 9

+ تاريخ شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۷ساعت 13:22 نويسنده امید علی نوری |
پست می ذارم

+ تاريخ جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۱۶ساعت 23:38 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

دریافت فایل شماره 8

+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۲ساعت 16:19 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

دریافت فایل شماره 7

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۱ساعت 15:51 نويسنده امید علی نوری |
اجرای به‌یکباره‌ی من و دوستم

شِیکر: آرش هدایتی‌فر
بانگوکاخون: من

دریافت فایل شماره 6

+ تاريخ جمعه ۱۳۹۴/۱۰/۱۸ساعت 21:41 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

دریافت فایل شماره 5

+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۷ساعت 11:50 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

دریافت فایل شماره 4

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۶ساعت 23:43 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

دریافت فایل شماره 3

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۶ساعت 23:1 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

اگه نرم‌افزارِ مدیریتِ دانلود داشته باشید راحت‌تر می‌تونید فایل‌ها رُ دریافت کنید. تلاش می‌کنم حجمِ فایل‌ها به کم‌ترین حد برسه و تاجایی که ممکنه از زمان‌شون نکاهم.

دریافت فایل شماره 2

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۶ساعت 16:28 نويسنده امید علی نوری |
برای دوستانی که دوست دارن باهام ارتباطِ صوتی داشته باشن و به دلایلِ مختلف ممکن نیست. از این به بعد می‌تونین منُ بشنوین. هیچ اتفاقِ خاصی قرار نیست بیافته، من کارمُ می‌کنم و گاهی شاید چیزایی بگم یا آهنگایی که گوش می‌دمُ بشنوید یا صدای کارکردنم با لپ‌تاپُ بشنوید و صداهای دیگه. پس پیشنهاد می‌کنم اگه منُ از نزدیک نمی‌شناسید یا وقت اضافه ندارید، این فایل‌ها رُ دریافت و گوش نکنید.

امیدوارم با مدیافایر مشکلی نداشته باشید.
دریافت فایل شماره 1

+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۶ساعت 3:20 نويسنده امید علی نوری |
این متن شاملِ بخش‌های زیر است:

بخشِ اول: طردشدگان (تیتروار)

در هر اجتماعِ انسانی‌ای که حولِ محورِ یک اساسنامه‌ شکل می‌گیره و تلاشی درجهتِ تولیدِ تیپ یا تیپ‌های خاصی از انسان به‌راه می‌افته، افرادی تولید می‌شن که هر کدوم به دلایلی با حدُ مرزهای تعیین‌شده برای اون تیپ‌ یا تیپ‌ها تطبیق ندارن. یا به بیانِ دیگه پروژه‌ی بازتولیدِ تیپ یا تیپ‌های انسانی، در مواردی با شکست روبرو می‌شه. اهلِ فن، این روزها به این افراد می‌گن: «طردشده» که من ترجیح می‌دم تا پایان این جمله به اون افراد بگم: «مرجوعی».
چیزای زیادی هست که باید بمونه برای بعد، یکیش هم اینه که آیا اصلاً ممکنه یک اجتماعِ انسانی، بدونِ معرفیِ تیپ‌های مطبوعش پایدار بمونه؟ (و اصلاً آیا نیازی هست که بمونه؟)
طردشدگان، که عموماً حاشیه‌نشین‌های هر جامعه‌ای هستن، گاهی از نظرِ اقتصادی طرد می‌شن، گاهی از نظرِ آموزشی، گاهی از نظرِ مشارکت در مدیریتِ وضعِ خودشون و گاه‌هایی از جنبه‌های دیگه.
طردشدگان به صورتِ انتخابی یا تصادفی به‌وجود می‌آن. البته که هر اجتماعِ انسانی‌ای طردشگانِ انتخابی رُ در آمارِ رسمیِ طردشدگانِ خودش به حساب نمی‌آره.
البته که هر چرخه‌ای که فرآورده‌ای رُ با برگزیدنِ استانداردهایی تولید می‌کنه، مقداری فرآورده‌ی معیوب هم به صورت خواسته(!) یا ناخواسته تولید می‌کنه.

بخشِ دوم: شردطدگان
اگر فرآورده‌ی معیوب، امکانِ ترمیم داشته باشه به خطِ تولید برمی‌گرده و به یک فرآورده‌ی مطلوب تبدیل می‌شه.
اگر فرآورده‌ی معیوب بخش‌های قابل استفاده داشته باشه به بخش‌های اولیه تقسیم می‌شه، و بخش‌های قابلِ استفاده در تولیدِ فرآورده‌های بعدی استفاده می‌شه.
اگر امکانِ استفاده‌ی دوباره از فرآورده‌ی معیوب وجود نداشته باشه، به پشتِ کارخانه انداخته می‌شود.
و چند «اگرِ» دیگه که به علتِ پایین بودنِ فراوانی‌شون زیاد به چشم نمی‌آن.

بخشِ سوم: طردشدگان
در هر اجتماعِ انسانی‌ای تلاش می‌شه که از میزانِ طردشدگان کاسته بشه. چون هزینه‌های بلندمدتی برای اجتماع داره. یکی از راه‌هایی که برای مدیریتِ طردشدگان به اجتماع‌های انسانی پیشنهاد می‌شه اینه که از تجربه‌های ارزشمندِ اون‌ها حداقل برای بهبودِ وضعِ طردنشدگان استفاده بشه. یعنی از طردشدگان برای انتقاد از وضعِ موجود استفاده بشه که با این کار از به وجود اومدنِ طردشدگانِ بیش‌تر جلوگیری می‌شه. و همین‌طور با این کار، طردشدگان هم می‌تونن تا حدودی حسِ طردنشدگی رُ تجربه کنن.
یکی دیگه از راه‌هایی که پیشنهاد می‌شه اینه که برایِ طردشدگان به‌روشنی توضیح داده بشه که اون‌ها دقیقاً در چه وضعی هستن. با این کار، طردشدگان حس می‌کنن بالاخره دیده شدن و باز هم حسِ بالا رُ تجربه می‌کنن.
راه‌های خیلی زیادی برای مدیریتِ طردشدگان پیشنهاد می‌شه که تنها در صورتی قابل بررسی هستن که اراده‌ای برای بازتعریفِ تیپ‌های مطبوعِ یک اجتماعِ انسانی وجود داشته باشه.

بخش چهارم: دردشطگان
به طردشدگان هم برای مدیریتِ وضعی که درش هستن پیشنهادهایی می‌شه. یکی از گزینه‌ها اینه که دست از هزینه‌سازی برای اجتماعِ انسانی‌ای که توش هستن بردارن و با کمی‌تلاش یا بیش‌تر، برن تو اجتماعِ انسانی‌ای ثبتِ نام کنن که در اون‌جا حسِ طردشدگیِ کمتری دارن یا اصلاً ندارن.
گزینه‌ی دیگه‌ اینه که اگر حوصله‌ی کمی‌تلاش یا بیش‌تر رُ ندارن، یا توانی براشون باقی نمونده، می‌تونن برای کمک به اجتماعِ انسانی‌ای که درش هستن و کاهشِ هزینه‌ها خودشون، زحمت بکشن و برن تو بخشِ زباله‌های در انتظارِ دفن.
پیشنهادِ دیگه‌ای که به گروهِ دوم می‌شه یه همچین چیزیه، اونا میتونن با تکیه بر روش‌های مرسوم و نامرسوم، سطحِ آگاهیِ خودشونُ از وضعی که توش هستن بالاببرن و به شناختِ واقع‌گرایانه‌تری(!) از اجتماعی که در اون زندگی می‌کنن برسن و با این کار احتمالاً بتونن سازوکارِ مناسبی برای برقراریِ ارتباطی سازنده با کمترین سایشِ ممکن با جهانِ پیرامون‌شون پیدا کنن و به طردشدگیِ خودشون مشغول باشن.
و پیشنهادِ بعدی‌ای که باز هم به گروهِ دوم میشه اینه که، دست به دستِ هم بدن و برای رفعِ حسِ طردشدگی‌شون از اجتماعی که در اون هستن بخوان که به‌شون کارهایی رُ واگذار کنه.
البته پیشنهادهای زیادی هست که می‌تونه بشه، که بهتره قبل از این‌که یه طردشده بخواد وضع خودش رُ تغییر بده، به‌ش نشه.

پی‌نوشت: در متن، مشخص نیست که دقیقاً پیشنهادها از طرفِ چه کس یا کسانی ارائه می‌شود.

منابع:
1. تمامِ مورچه‌هایی که با ذره‌بین سوزانده‌ایم.
2. دستانِ زبرِ پدرانِ طردشده‌ای که می‌خواهند پسران‌شان طرد نشوند.
3. وقتی که نیچه داشت می‌گریست.
4. کودکی که چند روز پیش داشت در مترو می‌گریست.
5. تا بعد.


برچسب‌ها: طردشدگی
+ تاريخ سه شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۱۰ساعت 16:25 نويسنده امید علی نوری |
امروز

ذهنم پر است از یک مادیان‌و کُرّه‌اش

فردا برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت

 

حسین پناهی

 


برچسب‌ها: حسین پناهی, راه با رفیق
+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۷ساعت 11:56 نويسنده امید علی نوری |
ـ به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای این‌که مشمئز شوی، مخصوصاً برای این‌که مشمئز شوی، برای این‌که از امیالِ شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و هم‌چنین از لذتِ آن‌ها، برای آن‌ها کار خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله‌وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بی‌شمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها می‌رود، کینه‌یی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن‌قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید، چون او می‌خندیده است. تو تمام این‌ها را می‌دانی؟

ـ می‌دانم.

میرا
کریستوفر فرانک
ترجمه‌ی لیلی گلستان


برچسب‌ها: میرا, کریستوفر فرانک
+ تاريخ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۱۵ساعت 11:36 نويسنده امید علی نوری |
به علت اتفاق‌هایی که برای بلاگفا افتاد یادداشت‌هام پاک شدن. به زودی دوباره یادداشت‌ها رُ می‌ذارم.

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۱۳ساعت 10:44 نويسنده امید علی نوری |

حدودا سیزده هزارو صدو چهل بار !
بیدار شدن و خوابیدن 
و بازدوباره بیدار شدن 
و باز دوباره خوابیدن ،
روی یک زمین و  زیر یک آسمان !
این رقمی سر سام آوراست  که تحملش به طاقتی 
فوق انسانی احتیاج دارد!
به هر شکل که حساب کنی ،
به خودت حق خواهی داد 
که بعد از این همه ...
به حقیقتی رسیده باشی !
به جوابی ؟
به دلیلی ؟ 
به انگیزه یی؟ 
و به چیزی که کمی ، 
فقط کمی به تو آرامش بدهد !
اما حقیقت دیدنی نیست ، هر چند همچون قورباغه کور 
زبان را دام پشه اش گردانیم !
جوابی نیست و هیچ چیزی نیست ...
هیچ چیز !
اینقدر هیچ ، که گاه به وقت بی تابی ناشکرانه غر می زنیم ما ماهی های اوزون برون محکوم به ماهیتابه واقعیتیم !
از ملکوت چراهای کودکانه به قعر ظلمانی باید های بزرگی بزرگسالی تبعیدمان کرده اید بی آنکه بدانیم چرا ؟
هیچ !
اصلا هیچ !
به ناچار اگر شب باشد می خوابی برای بیدار شدن و اگر روز باشد  
می دوی برای خوابیدن ؛
با همان حیرت غریزی که 
جوهره ی چشم و نگاه همیشگی ماست !
حیرتی که در کودکی ،
در روزهای دور کودکی ، در جوار لپهای نمکین داشتیم و حالا ، 
آن را ، با صورت استخوانی و لپ های مزه از دست داده در لفافه کلمات می پیچانیم !
کلماتی که نتیجه ای جز گیج کردن دیگران 
ـ که خود نیزگیج کننده ی گروهی دیگرند ـ سودی وسعادتی در بر نخواهد داشت  !
کلماتی که جمله می شوند و جمله هایی که آوا !
و آواهایی غم انگیز تر از ناله های معصومانه ی فیل پیری که ، پس از طی یک عمر طولانی حالا در حال مردن است ! 
آوا ...
اما نه جنس چهچه قناری 
و سوت جیر جیرک 
و هوف باد و
ضر باهنگ فوق موسیقیایی نوک دارکوب و درخت !
گاه در بزرگترین و پر رفت و آمد ترین خیابان شهر ،
در مقابل سوال دوست و آشنا یا غریبه ای 
آرزو می کردم کاش در همان لحظه در جیبم 
پینه دوزی می داشتم  تا با همدیگر ،
به ترکیب قرمز و سیاهش نگاه کنیم ...
بی هیچ کلمه و کلامی ...
فقط نگاه کنیم ...
من خود یک بار در تنهایی ،
حدود بیست دقیقه 
به یک دانه خرما نگاه کردم !
ما ظاهرا بخش کوچکی از سوال بزرگیم !
ولی به هر حال سوالیم ...
همان اسبی هستیم که درشکه پر از 
بچه و گربه و توپ  و پیرزن و دکمه  و پنیر و کاغذ را 
با خود به سمت و سویی می برد !
همان گاوی هستیم که در کشاورزی سنتی ، 
هستی خویش را دنبال می کشیم !
همان پینه دوزیم با خال هایش !
همان گلیم با گلبرگهایش ...
پس به قول دوست و دشمن ،
سعادنتی که می گفتند کجاست؟
رستگاری کدام است ؟ 
پس آیا نجات ما 
در تماشای بی چون و چرای ابدی حرکت ها و سکون هاست ؟
بودن و هیچ نگفتن ...
همچون کناری تنها ، در زیربارانی از چراهای بی پایان ؟
آیا روزی کسی یافت خواهد شد ، 
که بدون توسل ، به استناد  باران و نورو چشم کبوتر و بوی کندر ،
چشم در چشم ما بیاستد 
و به سادگی سلام  خواهر زاده ی کوچکمان ، 
ستاره دنباله دار رنج ما را 
به مدار منظومه ی تازه و شادابی ببرد ؟
کسی تلخ تر از الکل 
و اسیدی تر از مخدرات ؟
نمی دانم ... 
تو هم نیز نخواهی دانست !
و همان بهتر که  ندانیم !
آن چه تا کنون وجود داشته است ، 
وجود خواهد داشت !
همین هاست 
و همین ها نیز خواهد ماند !
ایستادن و سماجت کردن و فراتر از این فرا سرک کشیدن ، 
ومطمئنا فرسایشی فراتر را به دنبال خواهد داشت ...
هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت می آید 
و ادکلن مرلین مونرو همچنان نیمه مانده است.
و پیرزنان به وقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایا کوفسکی  دامن خود را جمع می کنند .
یکی می آید به زور .
یکی می رود به انتخاب .
پس اینها همش اسمش زندگی است :
دلتنگی ها ، دلخوشی ها ، ثانیه ها ، دقیقه ها ،
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی باشد که برایت نوشته ام برسد. ما زنده ایم چون بیداریم .
ما زنده ایم چون می خوابیم .
ورستگار و سعادت مندیم زیرا هنوز بر گستره وسیع ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشتیم .
خوشبختیم ، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس ها و پارس سگهاست .
سروها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران سرخ عطر و آتش 
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند .
و فکر کن .
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها بانگ خروس و پارس سگ را بر می داشتند . 
و همینطور ریگ ها و ماه و منظومه ها را ...

ما نیز باید دوست بداریم ...آری ...
زیرا دوست داشتن خال بال روح ماست .
ما را با دوست داشتن از خانه خدا به زمین فرستاده اند .
همچنان که پروانه را با کوله بار هزار رنگش .

و دوست داشتن کلمه است و کلمه سمی است که شیطان بر انگورهای 
باغ حیات پاشانده است تا مسموممان کند ؛ تا آلوده مان کند .
اینقدر آلوده که مستوجب عقوبت تکرار تجربه ها شویم و شده ایم .
و حالا بی هیچ امیدی به تداوم ، دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه ها هر شب باید به ما یا به دیگران تذکر دهند . 
و تذکر یعنی یاد آوری .
و یاد آوری یعنی تکرار .
و در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد!
این همه دریا و ما هنوز تشنه ایم !
این همه زمین و ما هنو ز گرسنه ایم !
این شعار عالمانه را 
به این دلیل نگفته ام ،
تا به عنوان مصلح بزرگ 
مبهوتت کنم !
به این دلیل نوشته ام !
تا حریر رمانتیکی را که 
بر گرد کلمه دوست داشتن کشیده اند ، 
به دور انداخته باشم و باشیم و باشند !
دوست خوب من !
آخرین فصل از حیات ما
بایدکه خوابی از فصول گذشته باشد ! 
جایی که گاوها واقعا گاوند 
و سنگ ها واقعا سنگ !

 

حسین پناهی
منبع: وب‏‎سایت رسمی حسین پناهی

+ تاريخ جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ساعت 0:23 نويسنده امید علی نوری |
"زمان" مستقل از حافظه ی تو وجود نداره.
پس تو هیچوقت متولد نشدی و هیچوقت نمی میری...

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۷ساعت 1:10 نويسنده امید علی نوری |
همونطور که می دونید به نظر من انسان ها به دُ دسته تقسیم می شن
یک. اونایی که می میرن
دُ. اونایی که خودکشی می کنن
و البته که در نهایت تفاوت چندانی بین این دُ دسته نمی بینم...
...
یعنی می شه نتیجه گرفت که ما در طول زندگی مون فقط با ترس هامون روبرو هستیم؟
یعنی می شه نتیجه گرفت که "فرهنگ" محصول ترس های ماست؟
و اگه بشه این نتایج رُ گرفت در نهایت به چی می شه رسید؟

+ تاريخ جمعه ۱۳۹۳/۰۸/۱۶ساعت 1:25 نويسنده امید علی نوری |
آره، حرف خاصی نیست!
جز این بخش از شعرِ "تنها صداست که می ماند"ِ فروغ

"نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن
به اصل روشن خورشید..."

+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۰۴ساعت 11:38 نويسنده امید علی نوری |
نُه ماه طول می کشه تا یه انسان تو رحمِ یه انسانِ دیگه آماده ی تنفس تو هوای آزاد بشه...
خوشبختانه (!) به کمک ابزارهای نوین می شه چند ماه قبل از تولدِ نوزاد جنسیتش رُ تشخیص داد، و خب این یعنی سیرک چند ماه جلوتر شروع به کار می کنه، اگر نوزادِ متولد شده نر باشه می ریم کتابِ راهنمای تربیتِ نوزادمون رُ -که از قبل نوشته شده- بر می داریم و قبل از تولدش اتاقی می سازیم با بی نهایت نمادی که ختم می شن به نمادهای انسان های نرِ بالغ... رنگ ها، فرم ها، صداها و...
اگر انسانِ متولد شده یه انسانِ ماده باشه هم که همین ماجرا دوباره تکرار می شه...
یعنی واقعا تو دورانی که این انسان تو رحمِ یه انسانِ دیگه داره کامل و کامل تر میشه فقط آلت تناسلیشه که رشد می کنه؟
یعنی این آلت تناسلی اینقدر مهمه که مسیر زندگیِ یه انسان رُ مشخص می کنه؟
یعنی موقع تولدِ نوزاد، چیزی دیگه ای جز آلت تناسلیش نیست که بتونه پیامی رُ به ما منتقل کنه؟
چشم های یه نوزاد، دست هاش، پاهاش، پوست بدنش...
تا کی باید اصالت رُ در نحوه ی برخورد و تربیت یه نوزاد به آلت تناسلیش بدیم؟

قبول داریم که مغز جنسیت نداره؟
آیا قبول داریم که بار سنگینی از خاصیتِ ما انسان ها به روی دوشِ مغزمونه؟
آیا حواسمون به این هست که یه انسان قبل از اینکه دختر یا پسر متولد بشه یه انسان متولد شده، و مستقل از آلت تناسلیش خصوصیات یه انسان رُ داره؟

دیر نیست برای اینکه توجه مون رُ از آلت تناسلی نوزاد به سمت مغزِ نوزاد ببریم؟
چند تا انسانِ دیگه باید متولد بشه تا به این سوال ها جواب داده بشه؟ جواب هایی که البته جواب های پایانی نیستن...

چیزی که تا امروز متوجه شدم اینه که صد البته تفاوت های جسمیِ نوزادِ نر و ماده باعث تفاوت هایی در احساسات، هیجانات، تجربه ها و تحلیل ها و غیره ی اونها تا پایان زندگی شون می شه، اما چیز دیگه ای که تا امروز متوجه شدم اینه که این تفاوت ها خیلی خیلی جزئی تر از اونه که امروز دارم با چشمام می بینم.
چرا و چگونه این تفاوت ها تا این حد چشم گیر می شن؟

وقتی یه انسان با آلت تناسلی ای به دنیا میاد که به انسان های بالغِ ماده یا نر نسبت داده می شه و ما بر همین اساس (!) تربیت کردنِ (!) نوزاد رُ شروع می کنیم، داریم اونو از پهنه ی وسیعی از "زندگی"، "مشاهده"، "تجربه"، "تحلیل" و در نهایت باز هم "زندگی" محروم می کنیم.

ما با توجه به آلت تناسلی فرزندمون براش عروسکِ باربی می خریم، تفنگ پلاستیکی می خریم، کامیون می خریم، آشپزخونه ی پلاستیکی می خریم...، دست بند، النگو، تانک، رُژ... و بهش یاد می دیم که چطور ناز کنه، و بهش یاد می دیم که چطور ناز بخره...
ممنون می شم اگر نقشِ نورون ها رُ این وسط با دست به من نشون بدید...

ما داریم چه غلطی می کنیم؟!
...
.

+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۰۳ساعت 22:35 نويسنده امید علی نوری |